وقتی نیچه گریست – یکی از نام دار ترین رمان های روان شناختی اروین د. یالوم است که در سال ۱۹۹۲ به زبان انگلیسی نوشته

جملات زیبای کتاب وقتی نیچه گریست
من رویای عشقی را در سر می پروراندم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود
من رویای عشقی را در سر دارم که در آن اشتیاقی دو جانبه برای جست و جوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید
شاید نباید آن را عشق نامید. شاید نام حقیقی آن دوستی است.
جملات زیبای کتاب وقتی نیچه گریست
مدت ها پیش متوجه شدم کنار آمدن با بی اعتباری و بدنامی. ساده تر از کنار آمدن با عذاب وجدان است.
جملات زیبای کتاب وقتی نیچه گریست
تا زنده ای. زندگی کن! اگر زندگی ات را به کمال دریابی. وحشت مرگ از بین خواهد رفت
وقتی کسی بهنگام زندگی نمی کند. نمی تواند بهنگام بمیرد
از خود بپرس که آیا زندگی را به کمال دریافته ای ؟
آیا زندگی خودت را زیسته ای ؟ یا با آن زنده بوده ای ؟ آیا آن را برگزیده ای ؟
یا زندگی ات تو را برگزیده است ؟ آیا آن را دوست داری ؟
یا از آن پشیمانی ؟ این است معنی زندگی را به کمال دریافتن.
جملات زیبای کتاب وقتی نیچه گریست
سرچشمه ترس تو همین است. این فشار در قفسه سینه
از آن است که زندگی نازیسته. می خواهد سینه ات را بشکافد
و قلبت زمان را می شمرد ؛ و طمع به زمان همیشگی است
زمان می بلعد و می بلعد و چیزی باقی نمی گذارد.
جملات زیبای کتاب وقتی نیچه گریست
دوست من. نمی توانم بگویم چطور متفاوت زندگی کنی. چون با این کار. باز با نقشه دیگران خواهی زیست.
جملات کتاب وقتی نیچه گریست
من به شاگردانم می آموزم که نباید زندگی را با نوید زندگی دیگر در آینده اصلاح کرد یا از بین برد
آنچه جاودانه است. این زندگی و این لحظه است.
********
آیا وظیفه می تواند بر عشق تو به خویشتن و تلاشت برای رسیدن به آزادی مطلق پیشی گیرد ؟
تا به خویشتن دست نیافته ای. وظیفه کلمه ای توخالی خواهد بود
با این کلمه. از دیگران برای بزرگ جلوه دادن خویش استفاده خواهد کرد.
********
- هر یک از وضعیتهای روانی، رنگآمیزی عاطفی خاص خود را دارند: حالت خودبینی، دارای زوایای تیز و خشن است و زشتی، تندمزاجی، خودپسندی و دلتنگی را به ذهن میآورد. در مقابل، حالت دیگر گرد و بی زاویه است و نرم و پذیرنده مینماید.
- شوپنهاور معتقد است چیزی به نام کمک به دیگری وجود ندارد، بلکه هرکس میخواهد بر دیگری مسلط شود و بر اقتدار خود بیفزاید.
- نه، به کتاب نوشتن فکر نمیکردم، بلکه در فکر خواندن این کتابها بودم. اوه، فرستادن اینهمه اطلاعات به داخل مغز، آنهم از یک روزنهی سه میلیمتری وسط عنبیه، چه مشقت بیپایانی است!
- نظریهی هِلمْهولْتْس: هرگاه بار الکتریکی اضافی مغز که عامل ایجاد علامت است، از طریق تصفیهی هیجانی تخلیه شود، علامت بهطور کامل و ناگهانی محو خواهد شد!
- برویر معتقد است لذت موردِ مشاهده بودن، چنان عمیق است که شاید رنج حقیقی از کهنسالی، داغدیدگی و یا داشتن عمر بیشتر نسبت به کسانی که دوستشان داریم، هراس از ادامه دادن به زندگیای است که در آن دیگر کسی قادر به مشاهدهی ما نباشد.
- نیچه پاسخ داد: «گاهی آموزگاران باید سختگیری کنند. پیامهای دشوار را باید به مردم داد، زیرا زندگی دشوار است، مردن نیز.»
- نیچه ادامه داد: «دستیابی به حقیقت از عدم اعتقاد و تردید آغاز میشود، از میلی کودکانه که کاش اینطور میشد!
گذار از راهبی بودایی برایت بگویم که سال پیش در انگادین ملاقات کردم. زندگی محقری داشت. نیمی از ساعات بیداریاش را به تفکر میپرداخت و گاه هفتهها را بدون رد و بدل کردن کلامی با دیگران میگذراند. غذایش ساده بود: یک وعده در روز، هرچه گدایی کرده بود، گاه تنها یک سیب. ولی دربارهی آن سیب چنان میاندیشید که انگار از شدت قرمزی، پرآبی و تردی در حال ترکیدن است. در پایان روز، با شور و هیجان، در انتظار غذایش بود. (رمان وقتی نیچه گریست – صفحه ۳۲۱)
داستایفسکی مینویسد چیزهایی هستند که نباید گفته شود، مگر برای دوستان؛ چیزهایی هستند که نباید گفته شوند، حتی برای دوستان؛ و بالاخره، چیزهایی هستند که نباید حتی به خویش گفته شوند! (رمان وقتی نیچه گریست – صفحه ۳۳۵)